در میان دنیایی که عشق در آن جرم است اسیرم ...


در میان دنیایی که عشق در آن جرم است اسیرم ...
یا بهتر بگویم عشقی برای عاشقی کردن باقی نیست ...
من مایوسم ...
من تنهاتر و بی کس تر از همیشه رو به سوی جنونم ...
اسیر پنجه تاریک شب که مرا به بزم مرگ دعوت می کند ...
و چه زیباست لحظه هایی که مرگ را در آغوش می کشم ...
تا با فرار از این مسلخ ...
دنیایی دیگر را شاید با عشق همسفر باشم ...
فقط شاید و شاید ...
دیگر امیدی برایم باقی نیست ...
امید ...
خود نیز با شنیدن این واژه می خندم ...
که امید نیز در این روزها کیمیایی بیش نیست...
و عشق ...
و عشق که مرگ را قبل از من پذیرفت و تسلیم آن شد ...
آری عشق مرد ...
عشق مرد ...

عشق مرد ...

/ 0 نظر / 19 بازدید