دخترک برگشت

دخترک برگشت
چه بزرگ شده بود!!!
پرسیدم: پس کبریت هایت کو؟
پوزخندی زد!
گونه اش آتش بود، سرخ، زرد...
... گفتم: میخواهم امشب با کبریتهای تو،
این "ســـــرزمــیـــــــــن" را به آتش بکشم!!
دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید...
گفت: کبریت هایم را نخریدند!
سالهاست تن می فروشم

/ 0 نظر / 8 بازدید