این سرنوشت من بود

مـــن می نویسم و تـــــــــو نـــــمی خوانی ! امـــــــــــا مخاطب که تو باشی... مدیـــــــونم اگر ننــــــــویسم... ........ شعرهایی که خواندم.

سر خـــــــط تمامـ شعرهایمـ نامـ "تــــــو"را به جا نقطه گذاشتــه امـ

کاغذ کاغذ،خط به خط،قلمـ به قلمـ دستهای تو را کشیده امـ

همان دستهایی که بی پروا دستمـ را گرمـ میکرد...

سر خط تمامـ حرفهایم نیز تو موج میزنی

گاهی یادمـ میرود نیستی،نبودی،نخواهی بود

گاهی فراموشـــمـ میشود شبهایمـ را فقط ســتاره ها روشن میکنند

گاهی یک عمــــر تنهــــــــــایی را فراموش میکنمـ

از نگاه سرزنش گر پنجره همـ نمی ترسمـ

حتی تیک تاک ساعتهای بی توهمـ خسته امـ نمی کند

میدانمـ برگشتت  دست هوای رازقی هاستــ

باغچه دلتنـــگیمـ را رنگ چشمهایت زده امـ

ماهی ها هـــــــمـ این روزها درهـــوای تو نفس تازه میکنند

بعضی وقتها که دلم زیاد میگیرد از "تو"می نویسمـ

و امروز نیز همان وقتهاستــــــ

که تو نیستی و هنوز از "تو"می نویسمـ

و شکایت چشمان سفید صفحه و دستهای آبـی قلمـ

چیزی از شوقمـ کمـ نمیکند

آسمانها را پاره پاره کردمـ و زیر پایمـ گذاشتمـ

برای رسیدن به "تـــــو"

به تو گذشته ای که برایمـ بقچه کرده بودیـــــــ

تو می دانستی من آدمـک این قصه نیستمـ

اما هر روز نقشمـ را پر رنگتر کردی

سرخط تمامـ عاشقانه هایمــ!!!

بَرگــــــرد

ساعت،دیوار،حتی این کاغذ،از حرفهای  پر از"تـــــــــو"خسته اند

امروز قول آمدنت را به گلهای قالی که اشکهای دوریت خیسش کرده بود دادمـ

امروز قول آمدنت را به ردپایی که سالها نگهش داشته بودمـ،دادمـ

واژه واژه بارآن می شومـ تا روی بی وفاییت را بپوشانمـ

بَرگـــــــرد

جای نبودنتــ خیسِ خیس اَستـــــ......

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱۱ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

: