این سرنوشت من بود

مـــن می نویسم و تـــــــــو نـــــمی خوانی ! امـــــــــــا مخاطب که تو باشی... مدیـــــــونم اگر ننــــــــویسم... ........ شعرهایی که خواندم.

میدونم که این نوشته خیلی قدیمیه ولی خوب من خیلی دوسش دارم 

روایت عشق

راستش روایت عشق و دوست داشتن رو تا حالافقط تو کتابها خونده بودم چند باری هم به زور خواستم عاشق بشم اما نشدیک چیزی کم بود که نمی دونستم چیه تو که اومدی فهمیدم تو تمام لحظه های زندگیم  تو رو کم داشتم تو که اومدی خیلی چیز ها رو فهمیدم به خودم گفتم هنوز اتفاقی نیفتاده هنوز چیزی تغییر نکرده باید خیلی زود جلوش رو گرفت اما چشم که باز کردم دیدم تو ناممکن ترین آرزوی زندگیم هستی و من هیچ راه  فراری از تو ندارم تو همه جا بودی لا به لای خطوط کتابها پشت پنجره های غریبه و آشنا تو پیچ و خم کوچه ها انگار خسته نمی شدی و من هر قدر بیشتر دست و پا می زدم بیشتر فرو می رفتم گفتم شاید با ندیدنت از پس خودم بر بیام اما خوب گفتن نداره...نشد تصمیم گرفتم بی سر و صدا با این آتیشی که به جونم افتاده بسازم فکر می کردم اگه روزی به تو بگم چی به روزم آوردی یا می خندی یا دلت می سوزه می دونستم جواب تو به این احساس هر چی باشه تمام زندگیم رو خراب می کنه و من می مونم و ویرونه هایی که یادگار توست حالا برای من خاطره صدات از همه ی لحظه ها باقی مونده تو برای من پلی بودی بین رویا و بیداری و ترانه ای برای روح خستم اما من برای تو فقط یه عبور ساده بودم .ارتینا

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۸ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط سامان نظرات () |

: