این سرنوشت من بود

مـــن می نویسم و تـــــــــو نـــــمی خوانی ! امـــــــــــا مخاطب که تو باشی... مدیـــــــونم اگر ننــــــــویسم... ........ شعرهایی که خواندم.

دخترک برگشت
چه بزرگ شده بود!!!
پرسیدم: پس کبریت هایت کو؟
پوزخندی زد!
گونه اش آتش بود، سرخ، زرد...
... گفتم: میخواهم امشب با کبریتهای تو،
این "ســـــرزمــیـــــــــن" را به آتش بکشم!!
دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید...
گفت: کبریت هایم را نخریدند!
سالهاست تن می فروشم

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۳ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

: