این سرنوشت من بود

مـــن می نویسم و تـــــــــو نـــــمی خوانی ! امـــــــــــا مخاطب که تو باشی... مدیـــــــونم اگر ننــــــــویسم... ........ شعرهایی که خواندم.


زن عشق میکارد و کینه درو میکند.دیه اش نصف توست و مجازات زنایش با تو برابر
میتواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر...
برای ازدواجش -در هر سنی-اجازه ولی لازم دارد
و تو هر زمانی که بخواهی به لطف قانون گذار میتوانی ازدواج کنی...
در محبسی به نام بکر بودن زندانی است و تو.....
....او کتک میخورد و تو محاکمه نمیشوی..
...او درد میکشد و تو نگرانی که مبادا کودک دختر باشد...
...او میزاید و تو برای فرزندش نام انتخاب میکنی...
او بیخوابی میکشد و تو در خواب، حوریان بهشتی را میبینی...
...او مادر میشود و همه جا میپرسند -نام پدر-
.....و هر روز او متولد میشود،عاشق میشود،مادر میشود،....پیر میشودو میمیرد..
قرن هاست که او عشق میکارد و کینه درو میکند
چراکه در چین و شکن های صورت مردش به جای گذشت....
... زمان جوانی برباد رفته اش را میبیند و در قدم های لرزان مردش،
گام های شتابزده جوانی برای رفتن...
و دردهای منقطع قلب مرد، سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بود...
وپیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده میکند....
و اینها همه کینه است که کاشته میشود در قلب مالامال از درد ......
و این رنج ....بی پایان است...(دکترعلی شریعتی)

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۸ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

: