این سرنوشت من بود

مـــن می نویسم و تـــــــــو نـــــمی خوانی ! امـــــــــــا مخاطب که تو باشی... مدیـــــــونم اگر ننــــــــویسم... ........ شعرهایی که خواندم.

سوگواری عشق

تو نیستی اما من برایت چای میریزم دیروز هم نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم دوست داری بخند دوست داری گریه کن و یا 
دوست داری مثل آینه مبهوت باش مبهوت من و دنیای کوچکم دیگر چه فرق می کند؟باشی یا نباشی من با تو زندگی می کنم.

....

دلم پرواز، تنم پرهای بی اندازه می خواهد
دلم یک شهر دیگر، یک هوای تازه می خواهد
عشق ِ من لکهء آفتابی ست ، که بر فرشی افتاده باشد …
با شست و شو نمیرود …
فرش را برداری ، نمیرود …
پنجره را ببندی ، نمیرود …
پرده را کلفت تر بگیری ، نمیرود …
این لکه وقتی میرود ، که خورشیدم رفته باشد !!!…

....

و عشق هم دیگر مرا ارضا نمی کند ...
دیگر عشق مرا تا اوج سعادت با خود همراه نمی کند...
روزگار تیره وتیره تراز همیشه در گذر است و من مرگ جوانیم ...
مرگ آرزوهایم را به نظاره نشسته ام...
عشق ...
کلمه ای زیباست اما نه برای من ...
فقط برای آنانی که یارشان صادق باشد ...
عشق جاریست در وجود تو وتو وتو ...
همه شما ...
اما من عاشق نیستم...
می دانی چرا ؟
دلم یارای تحمل طپش های دوباره در هنگام دیدار تو را ندارد ...
من عاشق نیستم ...
می دانی چرا ؟
چرا می پرسی ؟
وقتی که هیچگاه مرا یار نبودی ...
چرا می خواهی بدانی ؟
هنگامی که مرا نمیفهمی ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٤ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

: