این سرنوشت من بود

مـــن می نویسم و تـــــــــو نـــــمی خوانی ! امـــــــــــا مخاطب که تو باشی... مدیـــــــونم اگر ننــــــــویسم... ........ شعرهایی که خواندم.

 

این روزها همه چیز آلوده تر از هوای تهران است و همه فقط آلودگی آن را می بینند ، اکبر آقا دخترش هزار کار کرده بود و امروز کارت عروسیش را با فخر برای پدر آورده بود ...محمود خودش دختر سوار کرده بود و امروز آمار ما را به محل داد ...خوب است منم آمار بوسه های زنش را بر لبان پیرمرد سانتافه سوار به محل بدهم ... حسن که نجیب بود ، پس چرا خواهرش با رضا هم خواب شد ؟ انشا الله زنش خوب از آب دراید ... پدر که عادتش بود دو کار را با هم انجام می داد ... سعی می کرد کارت را بخواند و از هزار کار نازی می گفت و من بی تفاوت می گفتم هم دیگر را دوست داشتند ...

 

----------------------------------

دست خودت نیست زن که باشی

گاهی دوست داری تکیه بدهی..پناه ببری..ضعیف باشی..

دست خودت نیست زن که باشی

گاهگاه حریصانه بو میکنی دستهایت را

شاید عطر مردانه اش لا به لای انگشتانت جا مانده باشد..

دست خودت نیست زن که باشی گاهی رهایش میکنی و

پشت سرش اب می ریزی

و قناعت میکنی به رویای حضورش

به امید اینکه خوشبخت باشد!

دست خودت نیست زن که باشی

همه دیوانگی های عالم را بلدی!!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط سامان نظرات () |

: