این سرنوشت من بود

مـــن می نویسم و تـــــــــو نـــــمی خوانی ! امـــــــــــا مخاطب که تو باشی... مدیـــــــونم اگر ننــــــــویسم... ........ شعرهایی که خواندم.

مے دانستمــ مے رسد روز رفتنتـــ. حتے اگر ثانیه هآ رآ سفتـــ بچسبمـ

نمیدانم چرا تا میگویم حالم خوب است!!! چشمانم خیس میشود؟

خط می کشـــــم

روی اسمتــــــ با مدادی

که نوکـــــــــ ندارد هیچ وقتـــــــ

 

سر به گوش من بگذار و آرام بگو دوستت دارم ...

 

از چه می ترسی ؟

 

فردا دوباره میتوانی انکار کنی ...

زیر آوارِ آخرین حرفتــــ جا مانده ام لعنتۓ نمی دانی"خداحافظت"چند ریشتر بود .

باران میبارد...

میبینمت در کنارم...

عاشقت میشوم!

می ایستد باران...

چترم را میبندم کنارم را نگاه میکنم نیستی!!!!!!

من تو را بخاطر خودت میخواستم...

و تو مرا بخاطره چترم!

چقدر ساده ام من..

 

بیا با پنجه راه برویم...

روی تن این دنیا...

بگذار خواب بماند...

نفهمد از قانونش گریخته ایم و ...

دل باخته ایم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط سامان نظرات () |

: