این سرنوشت من بود

مـــن می نویسم و تـــــــــو نـــــمی خوانی ! امـــــــــــا مخاطب که تو باشی... مدیـــــــونم اگر ننــــــــویسم... ........ شعرهایی که خواندم.

 خوشبختیم را گم کردم

توی کول پشتی دوران 18 سالگی 

لای کتابهای نخوانده دبیرستان

کنار باجه تلفنی که مهربانتر از هر همراه اول و اخری بود! 

و تمام کسانش در دسترس

و شاید پشت نگاه تو

که یادم نیست در کدام اصلی یا فرعی گمت کردم

اصلا چه فرقی می کند؟! 

بازی کسل کننده ایست خوشبختی

میخواهم از اینجا تا.... 

تمام زندگیم را آدامس بجوم!

و گاهی پوزخند

به هر آنچه شما خوشبختی می نامینش  

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٥ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط سامان نظرات () |

شب تو اتاق تو تاریکی منتظر روشن شدن چراغ گوشیت باشی ...

یهو چراغش روشن شه ... قلبت بتپه ....

تاپ ...

تاپ ...

تاپ...

میری برش میداری ...

یعنی اونه ؟؟

رو صفحه میبینی ...

Battery Low ...

قلبت میشکنه ...

وقتی کسی نباشه قلبت رو شارژ کنه ...

چه فرقی میکنه ...

گوشیت خاموش میشه ...

آروم رو تختت کز میکنی ...

وتا خود صبح به خودتو بدبختیهات بد بیراه میگی...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱۸ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط سامان نظرات () |

امروز از آن روزهاست که دوست داشتم باشی

صبح بیدار شوم و چشمان ِ مست ِ خوابت را ببینم

لبخند بزنم...خودم را کش بدهم

گلوله شوی در آغوشم ،سرت روی سینه ام باشد

موهایت را نفس بکشم

دستهایم را دورت حلقه کنم، دلم نیاید جدا شوم

امروز را استعلاجی رد کنم، پیشت بمانم

امروز از آن روزهاست
نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٤ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط سامان نظرات () |

: