این سرنوشت من بود

مـــن می نویسم و تـــــــــو نـــــمی خوانی ! امـــــــــــا مخاطب که تو باشی... مدیـــــــونم اگر ننــــــــویسم... ........ شعرهایی که خواندم.

من مرده ام

و این را فقط

من می دانم و تو

تو

که چای را تنها در استکان خودت می ریزی

 

خسته تر از آنم که بنشینم

به خیابان می روم

با دوستانم دست می دهم

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است

 

ــگیرم کلید را در قفل چرخاندی

دلت باز نخواهد شد!

می دانم

من مرده ام

و این را فقط من می دانم و تو

که دیگر روزنامه ها را با صدای بلند نمی خوانی

 

نمی خوانی و

این سکوت مرا دیوانه کرده است

آنقدر که گاهی دلم می خواهد

مورچه ای شوم

تا در گلوی نی لبکی خانه بسازم

و باد نت ها را به خانه ام بیاورد

یا مرا از سیاهی سنگفرش خیابان بردارد

بگذارد روی پیراهن سفید تو

که می دانم

باز هم مرا پرت می کنی

لا به لای همین سطرها

لا به لای همین روزها

 

این روزها

در خواب هایم تصویری است

که مرا می ترساند

 

تصویری از ریسمانی آویخته از سقف

مردی آویخته از ریسمان

پشت به من

و این را فقط من می دانم و من

که می ترسم برش گردانم...

 ...

از : گروس عبدالمالکیان

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢۱ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

 جَهَـنَـمـــے کہ مَــن مـــے رَوَمـ

 

شُعلـــہ اے بَــرآےِ آتَــشــ زَدَن خیــآلَتــ نَــدآرَد ...

 

جَهَـنَـمـــے کـہ مَــن مـــے رَوَمـ

 

حَتـــے آن قَـــدر گَـــرمــ نیـــســتــ کـہ یَخِــ خــآطِرهـ اَتـ رآ آبـــ

 

کنَــد ...

 

جَهَـنَـمـــے کـہ مَــن مـــے رَوَمـ

 

فَـقَـطـ جَهَـنَــمــ اَســتـــ ...

 

جـــآیـــے کـہ تــُـو آن جـــآ نیــســتـــے ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱٦ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

سر خـــــــط تمامـ شعرهایمـ نامـ "تــــــو"را به جا نقطه گذاشتــه امـ

کاغذ کاغذ،خط به خط،قلمـ به قلمـ دستهای تو را کشیده امـ

همان دستهایی که بی پروا دستمـ را گرمـ میکرد...

سر خط تمامـ حرفهایم نیز تو موج میزنی

گاهی یادمـ میرود نیستی،نبودی،نخواهی بود

گاهی فراموشـــمـ میشود شبهایمـ را فقط ســتاره ها روشن میکنند

گاهی یک عمــــر تنهــــــــــایی را فراموش میکنمـ

از نگاه سرزنش گر پنجره همـ نمی ترسمـ

حتی تیک تاک ساعتهای بی توهمـ خسته امـ نمی کند

میدانمـ برگشتت  دست هوای رازقی هاستــ

باغچه دلتنـــگیمـ را رنگ چشمهایت زده امـ

ماهی ها هـــــــمـ این روزها درهـــوای تو نفس تازه میکنند

بعضی وقتها که دلم زیاد میگیرد از "تو"می نویسمـ

و امروز نیز همان وقتهاستــــــ

که تو نیستی و هنوز از "تو"می نویسمـ

و شکایت چشمان سفید صفحه و دستهای آبـی قلمـ

چیزی از شوقمـ کمـ نمیکند

آسمانها را پاره پاره کردمـ و زیر پایمـ گذاشتمـ

برای رسیدن به "تـــــو"

به تو گذشته ای که برایمـ بقچه کرده بودیـــــــ

تو می دانستی من آدمـک این قصه نیستمـ

اما هر روز نقشمـ را پر رنگتر کردی

سرخط تمامـ عاشقانه هایمــ!!!

بَرگــــــرد

ساعت،دیوار،حتی این کاغذ،از حرفهای  پر از"تـــــــــو"خسته اند

امروز قول آمدنت را به گلهای قالی که اشکهای دوریت خیسش کرده بود دادمـ

امروز قول آمدنت را به ردپایی که سالها نگهش داشته بودمـ،دادمـ

واژه واژه بارآن می شومـ تا روی بی وفاییت را بپوشانمـ

بَرگـــــــرد

جای نبودنتــ خیسِ خیس اَستـــــ......

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱۱ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

هر چند تلخی....

سردی.....

سنگی.

به دلم میگویم :بچه نشو!
می خندد و میگوید:

بچه تویی!کمی بزرگ شو.

وقت عاشقی که حلوا تقسیم نمیکنند.

دلتنگی بیشتر یعنی عشق بزرگتر.کمی بزرگ شو!

 

نمی دانم....

فقط دلم تنگ شده است. 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۸ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

: