این سرنوشت من بود

مـــن می نویسم و تـــــــــو نـــــمی خوانی ! امـــــــــــا مخاطب که تو باشی... مدیـــــــونم اگر ننــــــــویسم... ........ شعرهایی که خواندم.


نبودن هیچکس سخت نیست

فراموش کردن یک بودن سخت است...
نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۳٠ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد !

آن قدر که اشک ها خشک شوند ،

باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد ،

به چیز دیگری فکر کرد .

باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد 

 

" برگرفته از کتاب : من او را دوست داشتم "اثر :" آنا گاوالدا  "

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢۸ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

 

آدم هـا می آینـد ،

زنـدگی می کننـد ،

می میـرنـد و می رونـد...

امـا فـاجعـه ی زنـدگی تــو، آن هـنگـام آغـاز می شـود

کـه آدمی می رود امــا نـمی میـرد !

مـی مـــانــد و نبـودنـش در بـودن ِ تـو

چنـان تـه نـشیـن می شـود کـه

تـــو می میـری در حالـی کـه زنــده ای. ....

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢۸ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

جای خالی تو این پست را سکوتـــــــــــــــ..... می کنم ... تو بنویســـــــــــ ... ! ... 

بنویس از دلتنگی هایت...از دردهایت ...... از هر چه دلت می خواهد .......!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٦ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

دو صندلی

تو،من

و نگاهیکه به اندازه دوست داشتن

عمق دارد

من شاعر نیستم

برای شکستنِ سکوت

دلم خواست که بگویم:

دوستت دارم
نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٤ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط سامان نظرات () |


قول بده که خواهی آمد ،

اما هرگز نیا !!

اگر بیایی

همه چیز خراب میشود

دیگر نمیتوانم

اینگونه با اشتیاق

به دریا و جاده خیره شوم

من خو کرده ام

به این انتظار

به این پرسه زدن ها

در اسکله و ایستگاه

اگر بیایی

من چشم به راه چه کسی بمانم؟
نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٦ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

می آیی عاشق میکنی ، محو میشوی تا فراموشت کنم ، دوباره می آیی
تازه میکنی خاطرات را ، محو میشوی ، به راستی که سراب از تو با ثبات تر است...‬

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٦ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

شده بعضی وقتا یهو دیگه دوستش نداشته باشی؟
به خودت می گی اصلاً واسه چی دوستش دارم؟
مگه کیه؟
مگه واسم چیکار کرده؟
مگه چی داره که از همه بهتر باشه؟
... ... اصلاً من که خیلی از اون بهترم....
بعد به خودت می خندی که اصلاً واسه چی اینقدر خودتو اذیت کردی؟
یهو، یه چیزی یادت میاد....
یه چیز ِ خیلی کوچیک....
یه خاطره....
یه حرف....
یه لبخند....
یه نگاه....
و بعد....
همین....
همین کافیه تا به خودت بیای و مطمئن بشی که
نمی تــــــــــونی فراموشــــــش کنی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٤ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط سامان نظرات () |

یک برو بر زبانم آمد به خاطر تو..
و..........
هزاران بمان در دلم ماند..ماند...ماند..
نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٤ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط سامان نظرات () |

این روزهــــایم به تظاهر می گذرد…

تظاهر به بی تفاوتی،

تظاهر به بی خیـــــالی،

به شادی،

به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست…

اما . . .

چه سخت می کاهد از جانم این “نمایش”
نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط سامان نظرات () |

  نقاب از چهره بردارم چه خواهد شد؟

تو را بی پرده بنویسم چه خواهد شد؟

بدون این حجاب خسته و خاکی

مرا بی سایه بنویسی چه خواهد شد؟

نقاب از چهره میگیرم

بیا اکنون نگاهم کن

چه میبینی؟

من خاکستری؟!!!

یا یک رهای از قفس رانده؟!!!

بدون این نقاب

من تا کجا با خویش تنهایم،

کسی هرگز نمیداند!

تو میدانی؟

دگرباره نقاب بر چهره می گیرم،

نگاهم کن!

ببین بی هیچ اندوهی چه بی پروا میخندم

درست است این همانی ست که هر که میشناسم از من می خواهد ...   

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٩ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

 

 حوصله ی صبح ها را ندارم... و ظهرها... و بعد از ظهرها... و عصرها... و غروب ها... و شب ها... و آخر شب ها... و نیمه شب ها... حوصله ی این روزها را ندارم...!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٩ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

: