این سرنوشت من بود

مـــن می نویسم و تـــــــــو نـــــمی خوانی ! امـــــــــــا مخاطب که تو باشی... مدیـــــــونم اگر ننــــــــویسم... ........ شعرهایی که خواندم.

 

آهای سرنوشت...


اسکار حق توست ...


سالهاست که مرا فیلم کرده ای .

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٥ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط سامان نظرات () |


در میان دنیایی که عشق در آن جرم است اسیرم ...
یا بهتر بگویم عشقی برای عاشقی کردن باقی نیست ...
من مایوسم ...
من تنهاتر و بی کس تر از همیشه رو به سوی جنونم ...
اسیر پنجه تاریک شب که مرا به بزم مرگ دعوت می کند ...
و چه زیباست لحظه هایی که مرگ را در آغوش می کشم ...
تا با فرار از این مسلخ ...
دنیایی دیگر را شاید با عشق همسفر باشم ...
فقط شاید و شاید ...
دیگر امیدی برایم باقی نیست ...
امید ...
خود نیز با شنیدن این واژه می خندم ...
که امید نیز در این روزها کیمیایی بیش نیست...
و عشق ...
و عشق که مرگ را قبل از من پذیرفت و تسلیم آن شد ...
آری عشق مرد ...
عشق مرد ...

عشق مرد ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٥ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط سامان نظرات () |

سوگواری عشق

تو نیستی اما من برایت چای میریزم دیروز هم نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم دوست داری بخند دوست داری گریه کن و یا 
دوست داری مثل آینه مبهوت باش مبهوت من و دنیای کوچکم دیگر چه فرق می کند؟باشی یا نباشی من با تو زندگی می کنم.

....

دلم پرواز، تنم پرهای بی اندازه می خواهد
دلم یک شهر دیگر، یک هوای تازه می خواهد
عشق ِ من لکهء آفتابی ست ، که بر فرشی افتاده باشد …
با شست و شو نمیرود …
فرش را برداری ، نمیرود …
پنجره را ببندی ، نمیرود …
پرده را کلفت تر بگیری ، نمیرود …
این لکه وقتی میرود ، که خورشیدم رفته باشد !!!…

....

و عشق هم دیگر مرا ارضا نمی کند ...
دیگر عشق مرا تا اوج سعادت با خود همراه نمی کند...
روزگار تیره وتیره تراز همیشه در گذر است و من مرگ جوانیم ...
مرگ آرزوهایم را به نظاره نشسته ام...
عشق ...
کلمه ای زیباست اما نه برای من ...
فقط برای آنانی که یارشان صادق باشد ...
عشق جاریست در وجود تو وتو وتو ...
همه شما ...
اما من عاشق نیستم...
می دانی چرا ؟
دلم یارای تحمل طپش های دوباره در هنگام دیدار تو را ندارد ...
من عاشق نیستم ...
می دانی چرا ؟
چرا می پرسی ؟
وقتی که هیچگاه مرا یار نبودی ...
چرا می خواهی بدانی ؟
هنگامی که مرا نمیفهمی ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٤ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

 

این روزها همه چیز آلوده تر از هوای تهران است و همه فقط آلودگی آن را می بینند ، اکبر آقا دخترش هزار کار کرده بود و امروز کارت عروسیش را با فخر برای پدر آورده بود ...محمود خودش دختر سوار کرده بود و امروز آمار ما را به محل داد ...خوب است منم آمار بوسه های زنش را بر لبان پیرمرد سانتافه سوار به محل بدهم ... حسن که نجیب بود ، پس چرا خواهرش با رضا هم خواب شد ؟ انشا الله زنش خوب از آب دراید ... پدر که عادتش بود دو کار را با هم انجام می داد ... سعی می کرد کارت را بخواند و از هزار کار نازی می گفت و من بی تفاوت می گفتم هم دیگر را دوست داشتند ...

 

----------------------------------

دست خودت نیست زن که باشی

گاهی دوست داری تکیه بدهی..پناه ببری..ضعیف باشی..

دست خودت نیست زن که باشی

گاهگاه حریصانه بو میکنی دستهایت را

شاید عطر مردانه اش لا به لای انگشتانت جا مانده باشد..

دست خودت نیست زن که باشی گاهی رهایش میکنی و

پشت سرش اب می ریزی

و قناعت میکنی به رویای حضورش

به امید اینکه خوشبخت باشد!

دست خودت نیست زن که باشی

همه دیوانگی های عالم را بلدی!!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط سامان نظرات () |

مے دانستمــ مے رسد روز رفتنتـــ. حتے اگر ثانیه هآ رآ سفتـــ بچسبمـ

نمیدانم چرا تا میگویم حالم خوب است!!! چشمانم خیس میشود؟

خط می کشـــــم

روی اسمتــــــ با مدادی

که نوکـــــــــ ندارد هیچ وقتـــــــ

 

سر به گوش من بگذار و آرام بگو دوستت دارم ...

 

از چه می ترسی ؟

 

فردا دوباره میتوانی انکار کنی ...

زیر آوارِ آخرین حرفتــــ جا مانده ام لعنتۓ نمی دانی"خداحافظت"چند ریشتر بود .

باران میبارد...

میبینمت در کنارم...

عاشقت میشوم!

می ایستد باران...

چترم را میبندم کنارم را نگاه میکنم نیستی!!!!!!

من تو را بخاطر خودت میخواستم...

و تو مرا بخاطره چترم!

چقدر ساده ام من..

 

بیا با پنجه راه برویم...

روی تن این دنیا...

بگذار خواب بماند...

نفهمد از قانونش گریخته ایم و ...

دل باخته ایم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط سامان نظرات () |

: