این سرنوشت من بود

مـــن می نویسم و تـــــــــو نـــــمی خوانی ! امـــــــــــا مخاطب که تو باشی... مدیـــــــونم اگر ننــــــــویسم... ........ شعرهایی که خواندم.

گاهی باید رفت
گاهی باید جور دیگر زیست
گاهی باید رفت، شاید روزی دیگر، جایی دیگر
شاید ...
و اما پایان.
اونقدر ذهنم مشغوله ک نمیدونم از کجا باید بگم..نمیتونم درست تمرکز کنم الان... خب ...
اهان گرفتم....!
سلام 
خوبین همگی ؟؟؟؟؟لابد مهمه ک مپرسم خو!
گفتن و توضیح دادن یه چیزایی سخته واسم پ فاکتور میگیرم ازشون ...فقط میمونه
 یه چیزایی ک حتما باید بگم...
اول اینکه بداخلاقی ها و بدیهامو ببخشین....میدونم ک گفتن ببخشید ساده ست انتظار 
هم ندارم ساده فرض کنم مسئله رو...از بزرگوارانی ک این مدت منو تحمل کردن بینهایت
 سپاسگزارم .
دوم اینکه دلم تنگ میشه واسه همگی دوستان....لابد چون دوستتون دارم..
گفتن دلم تنگ میشه هم خیلی ساده بود......نمیدونم چرا گفتن بعضی چیزا
 برعکس وجودشون خیلی راحته...
سوم اینکه برای همه آرزوی خوشبختی و آرامش همیشگی میکنم.
مابقیش تلخه بی خی...
ب خدا میسپارمتون
خدانگهدار.
نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

 من بارها شماره ات رامیگیرم!

 

و کسی در گوشم مدام زمزمه میکند

 

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است

 

من برایش از  تو میگویم !

 

 اما او سر حرفش میماند...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۳۱ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

تو دیروز رفته ای ...

و انگار هزار فردا ست که کسی به من نگفته :

" دوستت دارم ! "

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٠ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

 یکـــ فنجاט  چاے داغْــ ...

و باراטּ ...

و هَــوایے کــہ هَــوایے امْــ کرده ...

انگار آسْماטּ همْــ بَدشـ نمے آید

پا بــہ پاے دلَــمْــ ببارد

پاورچین پاورچین ...

بــہ خاطراتتــ سَر میزنمْــ

دُزدکے عکسهایتــ را میبینمْــ

میدانمْــ کــہ قُـ ـ ـولْــ داده بودمْــ ...

دیگر نبضــِ ایــטּ رابطــہ مُـ ـ ـرده را نگیرمْــ !

ولے ...

دلْــ اَستــ دیگر 

زبآטּ نمے فَـــهمد ! 

اَصلا تقصیر آسماטּ اَستـــ

کــہ مَرا بے قَــرار تُـو مے کُـند

خُودشْــ مے بارد و سَـبُـکــ مے شَــود

مـטּ باز مثلــِ هَمیشـہ پُـر اَز غََـمــِ دوریتْــ سنگیـטּ تر ....

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۳٠ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

 

کسی هسـتـ آغـوششـ را...
شانــه هایشـ را...
به من قرضـ بدهـد...!
تا یکـ دل سیر گریهـ کنمـ؟!
بدونـ هیچـ حرف و سوالــ و جوابــ و دلداریـ و نصیحتــــــی...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢٠ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط سامان نظرات () |

بوی آرامش محض ابدی میآید
برکه آرام وشب آرام، قاصدک هم خواب است.
به گمانم خداهم خواب است.
هوس دزدی سیبی کردم
وخدا این همه را دید و بگفت:
"دیروقتی است که من منتظرم
که بیایی وبچینی سیبی
که فقط سهم توبود" 
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

دیر که جواب میدهی نگران می شوم ...! 

می گویند نگرانی ، عشق نیست ! 

چند روز که صدای خنده هایت را نمی شنوم دلتنگ می شوم ...!

می گویند دلتنگی ، عشق نیست ! 

به بودنت،به عاشقانه هایت عادت کرده ام ...!

می گویند عادت عشق نیست ! 

و من هنوز حیرانم از این همه که درگیرم با تو ...

که می گویند عشق نیست !

 

تو بگو عشق هست ؟ !

یا عشق نیست ؟ !

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٢ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

♥♡♥♡♥♡

 گفت :

 جبران میکنم!

گفنم :کدام را؟

عمر رفته را؟

روی شکسته را؟

دل مرده اما تپیده را؟

حالا من هیچ !

جواب این تار موهای سفید را میدهی؟

نگاهی به سرم کرد

و گفت:

چه پیر شده ای!!

گفتم :جبران میکنی؟

گفت: کدام را؟؟؟؟؟!!!

♥♡♥♡♥♡

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٧ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

تو رفته ای

و فرقی نمیکند چرا

برایِ کسی که با امروز

سالهاست که مرده است

هر گونه محاسبه ای در بعد زمان

مضحکترین اتفاقِ ممکن است

 

( رفتنِ او حادثهٔ بود ... ماندنِ من فاجعه )

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

می بوسمت
بدون سانسور
و می گذارمت تیتر درشت روزنامه

آن جا که حروفش را
بی پروا چیده اند
خبر هایش را محافظه کارانه

و من همیشه
زندگی را آسان گرفته ام
عشق را سخت .

/ سروناز سیدی/
نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٥ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط سامان نظرات () |

: